تبليغاتX
××× ديگه دوستم نداري ×××

زندگي با عشق و محبت

 درويشي قصه زير را تعريف مي کرد:

يکي بود يکي نبود مردي بود که زندگي اش را با عشق و محبت پشت سر گذاشته بود. وقتي مُرد همه مي گفتند به بهشت رفته است آدم مهرباني مثـل او حتما ً به بهشت مي رود. در آن زمان بهشت هنوز به مرحله ي کيفيت فراگير نرسيده بود و استـقبال از او با تشريفات مناسب انجام نشد. فرشته نگهباني که بايد او را راه مي داد نگاه سريعي به فهرست نام ها انداخت و وقتي نام او را نيافت او را به جهنم فرستاد. در جهنم هيچ کس از آدم دعوت نامه يا کارت شناسايي نمي خواهد هر کس به آنجا برسد مي تواند وارد شود. مَرد وارد شد و آنجا ماند . . . چند روز بعد شيطان با خشم به دروازه بهشت رفت و يقه فرشته نگهبان را گرفت و گفت: « اين کار شما تروريسم خالص است! » نگهبان که نمي دانست ماجرا از چه قرار است پرسيد: چه شده ؟ شيطان که از خشم قرمز شده بود گفت: « آن مَرد را به جهنم فرستاده ايد و آمده وکار و زندگي ما را به هم زده.از وقتي که رسيده نشسته و به حرف هاي ديگران گوش مي دهد و به درد و دلشان مي رسد.حالا همه دارند در جهنم با هم گفت و گو مي کنند يکديگر را در آغوش مي کشند و مي بوسند. جهنم جاي اين کارها نيست! لطفا ً اين مَرد را پس بگيريد!! » وقتي قصه به پايان رسيد درويش گفت:

« با چنان عشقي زندگي کن که حتي اگر بنا به تصادف در جهنم افتادي خود شيطان تو را به بهشت بازگرداند!


موضوع : داستان کوتاه
| *| نوشته شده در یکشنبه نهم مهر 1385 و ساعت 11:17 توسط معصومه گله |
ملاقات

ظهر یک روز سرد زمستانی وقتی امیلی به خانه برگشت پشت در پاکت نامه ای رادید که نه تمبری داشت و نه مهراداره پست روی آن بود فقط نام و آدرسش روی پاکت نوشته شده بود.
او با تعجب پاکت را باز کرد ونامه داخلی آن را خواند
:

امیلی عزیز:
عصر امروز به خانه ی تو می آیم تا تو را ملاقات کنم

باعشق خدا..

امیلی همان طور که بادست های لرزان نامه را روری میز می گذاشت با خود فکرکرد که چرا خدا می خواهد او راملاقات کند ؟ او که آدم مهمی نبود در همین فکرها بود که ناگهان کابینت خالی آشپزخانه را به یاد آورد و با خود گفت من که چیزی برای پذیرایی ندارم پس نگاهی به کیف پولش انداخت او فقط 5دلارو 40سنت داشت بااین حال به سمت فروشگاه بیرون آمد برف به شدت در حال بارش بود و او
عجله داشت تا زود به خانه برسد و عصرانه را حاضر کند
در راه برگشت زن و مرد فقیری به امیل گفت خانم ما خانه
و پولی نداریم بسیار سردمان است و گرسنه هستیم آیا امکان دارد به ما کمکی کنید ؟
امیلی جواب دارد متاسفم من دیگر پولی ندارم و این نان ها را
هم برای مهمانم خریده ام مرد گفت بسیار خوب خانم متشکرم و بعد دستش را روی شانه ی همسر گذاشت وبه حرکت ادامه دادند همان طور که مرد و زن فقیر در حال دور شدن بودند امیلی درد شدیدی را در قلبش احساس کرد به سرعت دنبال آنها دوید آقا خانم خواهش می کنم صبر کنید وقتی امیلی به زن و مرد فقیر رسید سبد غذا را به آنها داد و بعد کتش را در آورد و روی شانه های زن انداخت مرد از او تشکر کرد و برایش دعا کرد وقتی امیلی به خانه رسید یک لحظه ناراحت شد چون خدا می خواست به ملافاتش بیاید واو دیگر چیزی برای پذیرایی از خدا نداشت همان طور که در را باز می کرد پاکت نامه دیگری را روی زمین دید نامه را برداشت و باز کرد .

امیلی عزیز :
از پذیرایی خوب و کت زیبایت متشکرم
با عشق خدا .

پس عزیزانم : خدا در همین نزدیکی است ... خیلی نزدیکتر از اونی که فکرشو کنی !!!

خوشبخت ترين فرد كسي است كه بيش از همه سعي كند ديگران را خوشبخت سازد...


موضوع : داستان کوتاه
| *| نوشته شده در شنبه یکم مهر 1385 و ساعت 20:19 توسط معصومه گله |
قطره

قطره‌ دلش‌ دریا می‌خواست. خیلی‌ وقت‌ بود که‌ به‌ خدا گفته‌ بود.
هر بار خدا می‌گفت: از قطره‌ تا دریا راهی‌ست‌ طولانی. راهی‌ از رنج‌ و عشق‌ و صبوری. هر قطره‌ را لیاقت‌ دریا نیست.
قطره‌ عبور کرد و گذشت. قطره‌ پشت‌ سر گذاشت.
قطره‌ ایستاد و منجمد شد. قطره‌ روان‌ شد و راه‌ افتاد. قطره‌ از دست‌ داد و به‌ آسمان‌ رفت. و هر بار چیزی‌ از رنج‌ و عشق‌ و صبوری‌ آموخت.
تا روزی‌ که‌ خدا گفت: امروز روز توست. روز دریا شدن. خدا قطره‌ را به‌ دریا رساند. قطره‌ طعم‌ دریا را چشید. طعم‌ دریا شدن‌ را. اما...
روزی‌ قطره‌ به‌ خدا گفت: از دریا بزرگتر، آری‌ از دریا بزرگتر هم‌ هست؟
خدا گفت: هست.
قطره‌ گفت: پس‌ من‌ آن‌ را می‌خواهم. بزرگترین‌ را. بی‌نهایت‌ را.
خدا قطره‌ را برداشت‌ و در قلب‌ آدم‌ گذاشت‌ و گفت: اینجا بی‌نهایت‌ است.
آدم‌ عاشق‌ بود. دنبال‌ کلمه‌ای‌ می‌گشت‌ تا عشق‌ را توی‌ آن‌ بریزد. اما هیچ‌ کلمه‌ای‌ توان‌ سنگینی‌ عشق‌ را نداشت. آدم‌ همه‌ عشقش‌ را توی‌ یک‌ قطره‌ ریخت. قطره‌ از قلب‌ عاشق‌ عبور کرد. و وقتی‌ که‌ قطره‌ از چشم‌ عاشق‌ چکید، خدا گفت: حالا تو بی‌نهایتی، چون که‌ عکس‌ من‌ در اشک‌ عاشق‌ است


موضوع : داستان کوتاه
| *| نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385 و ساعت 17:28 توسط معصومه گله |
بارون (از وبلاگ عمو حامد)

پسر و دختر شديداً عاشق همديگه بودن. ....

به چشم همه ي دوستاشون، اونا يه زوج کامل بودن. اونا با هم بيرون ميرفتن، مثل همه ي

زوج هاي ديگه، و از با هم بودن و عشق شون لذت مي بردن. با اين حال، چيزي بود که

 پسر نمي فهميد. هر وقت بارون ميومد، دختر عاشق اين بود که تنهايي بره بيرون زير

بارون و به نظر مي رسيد بهش خوش مي گذره. پسر هميشه مي خواست به دختر زير

 بارون بپيونده، اما دختر جلوش رُ مي گرفت و مي گفت ميترسه مريض بشه.

پسر خيلي اهميت نمي داد. فکر مي کرد تا وقتي که دختر خوشحاله، خب خودش هم

 همون طور خوشحاله. چيزاي خوب هيچ وقت دووم نميارن.

عشقشون يک سال ادامه داشت، و پسر دختر ديگه اي رُ ملاقات کرد. عشق به اين دختر

 خيلي قوي تر بود و نهايتاً پسر شروع کرد به پايان دادن به رابطه ي قبلي. دختر مي دونست

 بايد بذاره بره، چون پسر مثل يه اسب وحشي مي مونه؛ از آزادانه گشتن در چمنزار

 وحشي لذت ميبره. در آخرين روز دوستي شون، پسر دختر رُ ‌فرستاد خونه.

پسر آخرين بوس شب به خيرش رُ کرد و گفت که براي همه چيز متاسفه.

 قبل از اين که از هم جدا بشن، پسر از دختر يه سوال پرسيد.:

«چه طور مي توني هر دفعه دوست داشته باشي تنهايي بري زير بارون، بدون اين که

من همراهي ت کنم؟»

دختر يه خنده ي تصنعي کرد و گفت:‌

«براي اين که نمي خوام منو ببيني که زير بارون گريه مي کنم» . . .


موضوع : داستان کوتاه
| *| نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385 و ساعت 12:29 توسط معصومه گله |